دكتر عقيقى بخشايشي
1742
چهارده نور پاك ( فارسي )
" . . . در سامراء قحطى سختى پيش آمد ، " معتمد " خليفهء وقت فرمان داد مردم به نماز استسقاء ( طلب باران ) بروند ، مردم سه روز پى در پى براى نماز به مصلى رفتند و دست به دعا برداشتند ولى باران نيامد ، روز چهارم " جاثليق " پيشواى اسقفان مسيحى همراه مسيحيان و راهبان به صحرا رفت ، يكى از راهبان هر وقت دست خود را به سوى آسمان بلند مى كرد بارانى درشت فرو مى باريد . روز بعد نيز جاثليق همان كار را كرد و آن قدر باران آمد كه ديگر مردم تقاضاى باران نداشتند ، و همين موجب شگفتى و نيز شك و ترديد و تمايل مردم به مسيحيت در ميان جمعى از مسلمانان شد ، و اين وضع بر خليفه ناگوار بود ، پس به دنبال امام عسكرى ( عليه السلام ) فرستاد و آن گرامى را از زندان آوردند . خليفه به امام عرض كرد : امت جدت را درياب كه گمراه شدند ! امام فرمود : از جاثليق و راهبان بخواه كه فردا سه شنبه به صحرا بروند . خليفه گفت : مردم باران نمى خواهند چون به قدر كافى باران آمده است ، بنابراين به صحرا رفتن چه فايده اى دارد ؟ امام فرمود : براى آنكه انشاء الله تعالى شك و شبهه را بر طرف سازم . خليفه فرمان داد ، و پيشواى اسقفان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند ، امام عسكرى ( عليه السلام ) نيز در ميان جمعيت عظيمى از مردم به صحرا آمد ، آنگاه مسيحيان و رهبانان براى طلب باران دست به سوى آسمان برداشتند ، آسمان ابرى شد و باران آمد ، امام فرمان داد دست راهب معينى را بگيرند و آنچه در ميان انگشتان اوست بيرون آورند ، در ميان انگشتان او استخوان سياه فامى از استخوانهاى آدمى يافتند ، امام استخوان را گرفت و در پارچه اى پيچيد و به راهب فرمود اينك طلب باران كن . راهب اين باز نيز دست به آسمان برداشت اما ابر كنار رفت و خورشيد نمودار گشت . مردم شگفت زده شدند ، خليفه از امام پرسيد : اين استخوان چيست ؟ امام فرمود : اين استخوان ، استخوان پيامبرى از پيامبران الهى است كه از قبور برخى از پيامبران برداشته اند و استخوان پيامبرى ظاهر نمى شود جز آنكه باران مى آيد .